مدرسه‌ی بسیج

بعضی اوقات دلِ آدم واقعاً می‌گیره، دلت می‌خواد زار بزنی ولی یه حسی از درون، غرورت رو ‌به‌رُخت می‌کشه که نه! تو مردی و مرد گریه نمی‌کنه. ولی مرد گریه می‌کنه، خیلی خوب هم گریه می‌کنه، مرد اگر مرد باشه زار می‌زنه؛ ولی با دلیل گریه می‌کنه. دلم برای خیلی‌ها می‌سوزه. اگر نخوام دروغ بدم، اول از همه دلم برای خودم می‌سوزه، راستش برام هیچ اهمیتی نداره که بقیه درباره‌ام چه نظری دارند! از هدف‌های واهی خسته شدم، از دروغ ساختن برای خودم، حتی اگر نیتم خوب باشه. بعدتر دلم برای بقیه می‌سوزه، برای خیلی‌ها؛ حتی اون‌هایی که برای کسرخدمت و شغل می‌رن سراغِ بسیج. خیلی می‌شنویم که بسیج‌فعالی‌ها 4 تا 4 تا دوست‌دختر دارند. کار ندارم کارشون خوبه یا بد! اصلاً به من چه! ولی آیا این‌ها اگر موقع دفاع از کشورشون بشه میان جلو؟ چندتاشون مثلِ بچه خاکی‌های هشت‌سال دفاعِ مقدس‌اند؟ دلم برای خودم گرفت وقتی بدون هیچ اطلاعی دست رد به سینه‌ام زدن، فقط به خاطر نداشتنِ بسیج. در صورتی که شاید از بیش‌تر خیلی‌هاشون برای این کشور نگرانم، حرص می‌خورم و امیدوارم. دلم برای جمع دوستانه‌مون می‌سوزه که هممون دوست داشتیم عضوی از بسیج بودیم و کارهایی برای کشورمون می‌کردیم؛ ایران‌ِمون، ایرانِ اسلامی؛ اما ... این قصه سرِ دراز دارد.

پ.ن: گفته‌‌اند بسیج مدرسه‌ی عشق است. افتخار می‌کنم، اگر یک بسیجی باشم.

/ 3 نظر / 10 بازدید
ایمان آرزه

سلام بزرگوار. از تارنمای زیباتون کوتاه،مختصر و مفید دیدن کردم. با سلیقه اید اما هنوزم میشه بهتر بشید. اگر وقت داشتید و سلیقتون گرفت خوشحال می شم به دست نوشته های این حقیر سری بزنید و نظر زیباتون رو ثبت کنید. ضمنا! یادتون نره! ***تو نظرسنجی هم حتما شرکت کنید.*** عزیز باشید.

سارا

درسنه، الان بسیج پره از آدمای پر مدعا و به درد نخور که هیچ چی ازشون بر نمیاد جر ادعای الکی! آدم واقعا نمیدونه چی بگه!