بی‌ربط نوشت!

مرگ را طلوعی است دوباره، طلوعی به سوی نور، نوری به پهنه‌ی بی‌منتهای آسمان، همراه با پله‌هایی به تعدادِ محبت‌هایت. مرا بسبب نداشتنِ نردبام ملامت می‌کردند، حال، در پیش‌گاهِ تو به از آن دارم؛ به سبب مهربانیت. در آن روزگار که اهلِ عقل مرا به دیوانگی متهم می‌ساختند، خود می‌دانستم که دل، عاقل‌تر از عقل است. روزگارِ من گذشت و اهل صباح ندانستند که من چه می‌گویم. شکر، اعتراضی ندارم. در روزگاری که خود، خود را به سبب نداشتن، عقل تمسخر می‌کنم، آنان، اهلِ صباح حق دارند، مرا دیوانه بنماند، من دیوانه‌ی نام توام، ای رحمان؛

به قول کریم که گفت:"امکان داره منِ ریقو کریم باشم، اون کریم نباشه ؟"

پ.ن: این بی‌ربط نوشت هیچ ربطی به وضعیت من ندارد، یک داستانِ خیالی تصورش کنید، این نوشته را تقدیم می‌کنم به بی‌ربط‌ ترین آدم‌های دنیا.

/ 1 نظر / 15 بازدید
سارا

جالب بود [لبخند] فکر کنم منم تو گروه بی ربط ترینم